X
تبلیغات
باران عشق

باران عشق

روز نحس بارونی


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392 ساعت 12:13 توسط رارا |

:(


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392 ساعت 23:48 توسط رارا |

...

اِمروز بِ آینه که خیرِه شُدَم...

شِکَست...

او هَم نگآه سیآهِ سَنگینِ سُکوتَم رآ..

تآب نیآورد...


+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392 ساعت 13:29 توسط رارا |

خاطره2


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ساعت 19:11 توسط رارا |

پای انتخابت بایست!

آدم ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند...
پای حرف هایی که می زنند، قول هایی که می دهند،
اشتباهاتی که می کنند،
احساساتی که بروز می دهند،
نگاه هایی که از عمق جان می کنند،
نوازش هایی که با سرانگشتانشان می کنند،

دوستت دارم هایی که می گویند،
زندگی هایی که می بخشند،
عشق هایی که نثار می کنند......

آدم ها باید توی زندگیشان پای انتخاب هایشان بایستند.
زندگی مواجهه ی ابدی آدم هاست با انتخاب هایشان..




+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ساعت 18:55 توسط رارا |

"دختر"

مــرا دخـــتر مے نـامــند ؛

مــضمونــے که جذابیتــش نفــس گـیــر استــــ....

دنیاے دخترانه مـن

نه با شمع

نه با عروسـک، معنــــا پیدآ نمــےکند

و نه با اشک و افسون

امــا تمام اینها را در بر مےگیــرد

مــن....

نه ضعیفم نه ناتـــوان

چـــرا که خداونـد مرا بــدون خشونت و زور و بـــآزو مے پــسندد

اشکــ ریـختـن ضعفـ مـن نیستـــــ

قدرت روح مــن استــــ




+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 15:22 توسط رارا |

وصیت من!

وَصیَت میکُنَم پَس اَز مَرگَم

چَشمهآیَم را بِه م ـ ـ ـآدَرَم بِدَهید

خودَم دیدَم کِه زَمآنِه سویِ چَشمآنَش را چِه بیرَحمآنِه میگِرِفت!

دَست هایَم را بِه پِدَرَم بِدَهید

تا زِبریِ دَستانَش صورَتِ م ـ ـ ـآدَرَم را هِنگآمِ نَوازِش ، سُرخ نَکُنَد!

قَلبَم را بِه نانِ خُشکی ای بِدَهید

که قَلبِ پاره پاره هَم میخَرَد!

اما فَقَط

ش ـ ـ ـانِه هآیَم را با مَن بِه خ ـ ـ ـآک بِسپارید

شَبهآیِ زی ـ ـ ـآدی این شانِه ها چَتری بود

بَرای دُختَرَکی کِه این حَوالی مُدام بارانی بود..!



+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ساعت 0:2 توسط رارا |

در من

آدم برفی ای است

که عاشق آفتاب شده!

و این

خلاصه ی همه ی داستان های عاشقانه ی جهان است...


+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 14:28 توسط رارا |

وقتی نیستی

وقتــــی کـــه نیستـــــی

بــا دیـــدن هـــر صحنــــه عـــاشقانـــه ای

احســــاس یــــک پرانتــــز را دارم

کــــه همــــه ی اتفــــاقـــات خـــوب خــــارج از آن می افتــــد...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 0:54 توسط رارا |

کابوس هرروز وهرشبم...


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ساعت 1:38 توسط رارا |

من مینویسم...

من مینویسم

و

تو

نمی خوانی!

اما

مخاطب که تو باشی ...

مدیونم اگر ننویسم ...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ساعت 19:33 توسط رارا |

.

مـ ـی دانم کــ ــار داری !

سـ ـَرَت شــ ـلوغ است !

مـ ـی دانم !

اما اینکـ ــه موقع خـ ــواب...

روی تخـــتت... چند ثانیه...

فقط لحـ ـظه ای بــه ذهــنت خــ ـطور کند

کــ ـه یکـ ــ جـ ـایی ...

کـــ ـسی ...

روی تخـ ــتش ...

موقع خــوابــ ـش ...

برای "تــ ـو" اشـ ــک مـــ ـی ریزد !

همین هـ ـم بـ ـرای مــ ـن کـ ــافیست

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ساعت 15:18 توسط رارا |

تولدت مبارک بهترینم

امیــــــد سالهـــای از دست رفتـــه ام

امیــــــد روزهـــای بــــی کسی ام

تولـــــــــــدت هرسال بـــی تو ...    آغازی است برای عاشق تر ماندنم...

بـــــی تو امـــــــــــا...

با تو بودن را جشــــن می گیــــرم و ساده می گویــــم:

***حس دوبــــــــــــــــــــــاره  بـــــودنت  مبــــــارکــــــــــــــــــــ***

                                              

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392 ساعت 22:25 توسط رارا |

خاطره1


+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392 ساعت 13:21 توسط رارا |

"روزت مبارک"

بهتریـــنم، به پای همه خوبیـــهایت برایت خــوب بودن، خــوب ماندن و خــوب دیدن را آرزو می كنم...


+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392 ساعت 12:23 توسط رارا |

تو تموم دنیا...

منـــ از تمامــِ دنیا

فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ

وقتے کهـ در شفافیتشــ

بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ.............


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 13:30 توسط رارا |

آرزوی بی جا

تاریــــــــکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیـــف
لــرزشی روی میز کنار تختم اتفاق میفتــد
از این صدا متنفر بودم امــــــــا...
چشم هایم را میمالــم
... new message
تـا لود شود آرزو می کنــم کاش تو باشی...
ســکوت می کنــم . . .
آرزوی بی جایی بـــود

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ساعت 20:17 توسط رارا |

" گلم"

صدایـــم میـــزد "گـــلم"

گـلـی بـــودم در بـاغـچه ی دلــش

امـــا ...

او باغــبان عاشقــی نــبود...

گـاهـی ســر میـــزد و دل میـــبرد ...

ســالــها بعد دانسـتم كه من تنهــــا نـــبودم ...

او بــاغبـــــان گـلهــای زیـــــــادی بــود

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ساعت 21:17 توسط رارا |

هی فلانی

هی فلانی
عاشقانه های مرا به خود نگیر... مخاطب من معشوقه ایست که هنوز به دنیا نیامده....
تو که مدت هاست برای من از دنیا رفته ای !
(مخاطب خاص)

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 0:55 توسط رارا |

دلم برات تنگ شده

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ...

بخند برایم بخند

آنقدر بلنــــد

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

...دلم برایت تنگ شده...

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391 ساعت 15:35 توسط رارا |

له شدم... همین

بــــــــــــــــد تریـــن روز عــــــــمرم دیــــروز بــــــــود...........................

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391 ساعت 20:39 توسط رارا |

تاب بازی

کــــــودکی هایم عاشــق تابـــ بازی بود...           تاب می خورد و میخندید...

بـــــــزرگی هایم هم تاب بازی را دوســـت دارد...

هر ازگــاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تابـــ بازی می برد...

نمیدانم چه رازی در میان است

ولی.... 

همین که بی تابـــی هایم را به تاب می رساند دیگــر بی تاب نیستم...

 

بـــــــــــزرگی هایم تـــــــاب می خـــــورد و می خــــندد



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ساعت 17:15 توسط رارا |

نگران من یکی نباش

نگـــــــران نباش

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "

بــزرگ شـــده ام ...

دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم ...!

آمـوختــه ام

که این فـــاصــله ی کوتـــاه بین لبخند و اشک

نامش " زندگیست "

آمــوختــه ام

که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشــــود

راســــــتی

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز

خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...!

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "

              خــــــوبِ خــــوب ...


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ساعت 22:35 توسط رارا |

خیالت راحت

دل شکسته ها نفرین هم بکننـــــــــــــــــد ،

گیرا نیـــــــــــــ ست…!


نفــــــــــــــــرین ،

ته دل می خواهــــــــــد


دل شکسته هم که دیــــــــگر

ســـــــــر و ته نــــــــدارد…

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 ساعت 17:52 توسط رارا |

هر دو شکستیم...

هر دو شکستیـــــم،

تو قلبـــــم را ، من غــــرورم را


هر دو رقصیــــــدیم،

تو با دیــــگری ، من با ســــازهای تو


هر دو بــــــازی کردیم،

تــــــو با من ، من با ســــــر نوشتم


و در آخــــر ...

هر دو پـــی بردیم


تو به حمــــاقت من ، و من به پســـــت بودن تـــو


آری ..


این شبــــاهت های متـــــفاوت هر روز آشــــــکارتر می شوند...


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 14:45 توسط رارا |

نوشتـــــــه هـ ـایم را مـی خوانند و می گـــــویند چهـ زیبــــــا....

راســــــــــــتی!!!

 

درد هایـــــ آدم هـــــــا زیـبایی دارد؟! ..


.


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 13:32 توسط رارا |

اشتبـــاه از مـــن بـــود

پـــر رنـــگ نـــوشتـــه بـــودمـــت

بـــه سختـــی پـــاک میشـــوی


+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 16:16 توسط رارا |

انقدر نفس مي كشم تا تمام شود...ان هوايي كه سراغ تو را مي گيرد...

امروز که از دور داشتم نگات میکردم همه متوجه شدن نگام رو کیه.

قبل از امتحان همه جزوه هارو زیرو رو می کردن اما من....خاطراتمونو...حرفامونو...

بعد امتحان که گوشیمو نگاه کردم دیدم تو داری زنگ میزنی نمیدونی چه حالی شدم...بخدا داشتم سکته میکردم

فکرکردم میخوای برگردی ولی انگار اشتباه فکرکردم ..............

چرا میخوای با این کارات عذابم بدی؟؟؟

چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 19:57 توسط رارا |

 روزی خواهد رســــــــید... .

که دیگـــــــــر...

نه صدایم را بشنــــــــوی.. .

نه نگــــــــاهم را ببینی...

نه وجودم را حس کنـــــــــی... .

...

و میشووییی...با اشکت....

سنگ قبر خاک گرفته ی مرا.....

و ان لحظه است...که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی....

ولی من....من ...دیگر ...نیستم.....

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 19:31 توسط رارا |

خداجونم این بنده ناشکرت رو دریاب..................


وقتی خداوند از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391 ساعت 23:50 توسط رارا |